حسن مرسلوند
441
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
بىخبر بود هيچ حدس نمىزد كه مرگ او عزاى ملى محسوب خواهد شد . وقتى مرحوم تيمورتاش در 1928 به پاريس آمد از قبل از ورود او آقاى علاء كه وزير مختار بود به آقاى قزوينى و همهء ايرانيان نوشته بود كه استقبال كنند . البتّه قزوينى نرفت . بعد متحد المآل به ضميمهء كاغذ خصوصى رسيد كه در فلان روز در هتل ريتز ديدن كنند . باز نيامد ، آنچه من اصرار كردم قبول نمىكرد كه من با يك وزير و امير كارى ندارم چرا بيايم . بالاخره به زحمتى يك روز باهم رفتيم و مرحوم تيمورتاش به حدى سرفراز شد و تشكر و خضوع كرد كه ما فوق نداشت و فورى عرض كرد كه آقاى علاء شاهدند و يادداشت كردهاند كه خودم عزم شرفيابى داشتم . در همان مجلس و در نتيجهء بيانات قزوينى راجع به بعضى نسخ نادر زبان فارسى تصميم گرفت كه چندين نسخه از آن نسخ عكسبردارى شود و قزوينى براى هريك مقدمهاى نگاشت كه فعلا در كتابخانهء ملى موجود است . مردى بود متوسط القامه ، لاغر ، نحيف خيلى رنگپريده ، هميشه سوءهضم داشت و مزاجش حساس بود . به اين حال بسيار پركار بود و خستگىناپذير . وسواس و دقّت او در كارها ضربالمثل بود . فوقالعاده با انصاف بود و هركس را در همان قسمت خوبش مىديد ، همينكه كسى را مستعد يا فاضل و عالم مىديد با آغوش گشوده از او استقبال مىكرد . در تاريخ ملل و نحل به حدى ورزيده بود و در تواريخ اسلامى و از آن ميان در تاريخ مغول و اسماعيليه و نيز تاريخ ادب و ادبا داهيهاى بود كه صحبتش هيچوقت تمامى نداشت . حوصله و پشتكارش بىنظير بود . در نوامبر 1928 به ايران آمدم و مكاتبهء مستمرى داشتم تا در 1929 ايشان به تهران تشريففرما شدند . از كار مرتب قزوينى در اروپا و ايران روزنامه خواندن او بود . در پاريس يك روزنامهء صبح مىخواند و روزنامهء تان را عصر . در ايران هم روزنامه مرتب مىخواند . به جريانهاى كارهاى دنيا واقف بود و بهطورىكه گفته شد موضوعى نبود كه جلب نظر او را ننمايد . مثلا كمتر كسى ديدهام به اين پايه علاقهمند به شناختن گلها و سبزىها و درختها باشد . اسم لاتينى و فارسى و عربى يا لغات ديگر هر گلى را مىدانست ، فرق آن ، انواع آن ؛ اگر چيز تازهاى مىديد مىپرسيد و يادداشت مىكرد . بعد تحقيق مىكرد تا مسلم مىشد كه چيست . مخصوصا به گل علاقهء غريبى داشت . در زمان حيات مرحوم فرزين هفتهاى يكى دو شب سه چهار نفرى باهم بوديم . آقاى كلنل علينقى وزيرى هم بود كه ساز مىزد و غزليات حافظ را مىخواند . آقاى دكتر مير مىآمد ، هميشه ساكت بود . ولى قزوينى فوقالعاده او را دوست داشت . او هم مثل پروانه دور شمع بود . گاهى مرحوم حاج سيد نصر الله و مرحوم ذكاء الملك بودند ، گاهى آقاى اديب السلطنهء سميعى . شبنشينى را دوست داشت و هيچوقت خسته نمىشد . واقعا تا صبح حاضر بود بنشيند . اصلا او هيچوقت به ساعت نگاه نمىكرد . همينطور مقارن ظهر قيدى به ساعت معين نهار نداشت . بعد از ظهر ساعتى راحت مىكرد . خيلى كمخواب بود ، روزى يك ساعت تمام تند راه مىرفت و اين تنها ورزش او بود . واقعا تمام دنيا و تمام لطائف طبيعت در او نهفته بود .